گزارش میدانی «چلچراغ» از خیابان ناصرخسرو و کوچه مروی

در کوچه و خیابان


صدیقه ثنایی
بعضی از خیابان ها و کوچه ها شبیه به آدم ها هستند، کمتر کسی از گذشته آنها خبر دارد، کمتر کسی میداند در آن کوچه یا خیابان چه اتفاقاتی افتاده، چطور بوده و چه بر آن گذشته است. وقتی نو میشوند، دیگر حتی نمیتوان به این راحتی حدس هم زد که چه گذشته ای داشته، اما در اینکه آن خیابان یا کوچه، همانند یک انسان، خاطراتی را با خود حمل میکند و گذشته ای دارد که خیلی ها از آن بی خبرند، هیچ تردیدی نیست. اینجا هم همینطور است؛ اینجا یعنی خیابان ناصر خسرو و یکی از کوچه های معروف آن، کوچه مروی. آجرها نو شده و کاشیها رنگ گرفته اند، مجسمه های بالای ساختمان ها به قدری تمیز و روشناند که به نظر میرسد همین امروز ساخته شده باشند. اما همه اینها در این کوچه و خیابانِ معروفِ پایتخت، نوسازی شده اند؛ هیچکدام ساختِ امروز نیستند. ساختمان ها و بناها، سنگ فرش و مبلمان شهری، همگی طوری در خیابان ناصرخسرو و کوچه مرویِ پایتخت بازسازی شده اند که اصالت معماری خود را حفظ کرده اند. اگر ساختمانی آجرهایش نو شده، کاملا هماهنگ با اصالت معماریِ کوچه یا خیابان است. اگر مجسمه ای تمیز و براق شده، هنوز جزئیات خود را حفظ کرده و با یک نگاه میتوان تشخیص داد که ساخت امروز نیست. دستهایی دستبه کار شده اند و از طرف نهادهای مختلف از جمله سازمان زیباسازیِ شهرداری تهران، بدون اینکه به اصالت خیابان تجاوز کنند، آن را نو کرده اند. خیابان ناصرخسرو که در گذشته های دور به آن ناصریه میگفتند و کوچه مروی جزو اصیل ترین و قدیمی ترین کوچه ها و خیابان های تهران هستند. فقط خودِ خیابان و کوچه مهم نیست، بناها و ساختمان هایی که در این دو نقطه پیوسته به هم در شهر، وجود دارد نیز معماری اصیلی دارند که دیدن آنها خالی از لطف نیست. اینجا همانجایی است که قدیمی ها هزاران خاطره با آن دارند. همانجایی که مانند بسیاری از انسانها، گذشته های پرفرازونشیبی دارد و خیلی ها از آن گذشته باخبر نیستند. حالا هنوز هم زندگی در این خیابان و این کوچه جریان دارد، هنوز هم خاطره ها ساخته میشود. برخی سوار بر لوکوموتیوی که روی سنگ فرش های ناصرخسرو گشت میزند، خاطره یک تفریح کوتاه را در این خیابان به ثبت میرسانند و برخی با خرید لوازم عروسی، خاطره زندگی مشترک خود را در کوچه مروی ماندگار میکنند. این کوچه و خیابان جاهایی معمولی نیستند؛ هر دو، جای ثبت خاطراتاند.
* تیتر برگرفته از نام کتاب عباس منظرپور
از ناصریه تا ناصرخسرو
عده ای در صف ایستادهاند که منتهی به یک گیشه بلیت فروشی است. بالای گیشه برای تاکید نوشته شده: «تهیه بلیت فقط با کارت الکترونیکی». زن و شوهرهای جوان، خانواده ها، جمع دوستانِ تهرانگرد، هر نوع قشری از جامعه در میان افرادی که در صف ایستاده اند، به چشم میخورد. آنها بلیت را برای سوار شدن بر ماشینهای برقی و لوکوموتیوی می خواهند که در خیابان ناصرخسرو چرخ میزند. ماشین ها از ابتدای ناصرخسرو مسیر گردشی خود را آغاز میکنند و بعد به خیابان صوراسرافیل و دقیقا پشت در کاخ گلستان میرسند. در واقع از یک سمت بازار به سمت دیگر آن میروند و در این بین افراد گردشی هم در این خیابان قدیمی میکنند. خیابان ناصرخسرو همان خیابانی است که در قدیم به آن ناصریه میگفتند. به گواه تاریخ، این خیابان در گذشته بخشی از ارگ سلطنتی بوده و تاریخ ساخت آن به بیش از یک قرن پیش بازمیگردد. در گذشته، اطراف شهر خندق حفر میکردند. یک روز تصمیم میگیرند خندق قدیمی را پر کنند و خندق جدیدی حفر کنند. حاصل آن، خیابانی میشود که به فرمان ناصرالدین شاه تاسیس شده و ناصریه نام گرفته است. میگویند سامان دادن به خیابان به فردی به نام امین حضور سپرده شده که پس از چند سال موفق میشود ایده را اجرایی کند؛ ایدهای که در آن خیابانی مفروش با سنگ همراه با اماکن مهمی که در آن قرار دارد، تاسیس میشود. حالا دیگر این خیابان تنها یک مسیر پیاده روی و گردشگری نیست، بلکه مرکز تجاری هم به شمار می آید. در واقع یکی از اماکن مهم درآمدزایی شهری همین خیابان ناصرخسرو است. بورس انواع لوازم پزشکی و بهداشتی، لوازم الکتریکی و وسایل عکاسی و حتی دوچرخه فروشی و جالبتر از آن، مغازه هایی مختص فروش لوازمی مانند عَلَم و پرچم عزاداری در خیابان ناصرخسرو به چشم میخورد. ناگفته نماند که بازار سیاه دارو هم در این خیابان وجود دارد. کافی است یکی واژه دارو را بر زبان بیاورد، فردی دیگر زیر لب زمزمه میکند «دارو، دارو» و راه برای عرضه غیرقانونی داروهای کمیاب و قاچاق فراهم میشود. خیابان ناصرخسرو به خاطر فروش و عرضه داروهای غیرقانونی و قاچاق نیز شهرت بسیاری دارد. شهرداری در سالهای اخیر دست به کار شده و بسیاری از انبارهای داخل خیابان را به «پیاده راه» تبدیل کرده است. زندگی تا حدود زیادی به این خیابان بازگشته و طبق آمار این خیابان از تصرف کارگاه ها و انبارها خارج شده و حالا در تسخیر مردم پایتخت است. کوچه های سمت راست یکی یکی پشت سر گذاشته میشوند. عابران از بازارچه خادم که پاساژ فروش طلا و جواهر است، عبور میکنند. البته این پاساژ که در سال 1390 تاسیس شده، آنقدر هم شلوغ نیست. گذشته از آنکه این روزها کمتر کسی به فکر خرید طلاست، یا اصلا توان خرید آن را دارد. به هرحال پس از عبور از این پاساژ، سروکله یک کوچه خاص پیدا میشود، کوچهای که خودش یک دنیا خاطره دارد؛ کوچه مروی.
کوچه مهاجران عرب
سرکوچه باید از میان صف طویلی از مردم گذشت؛ صفی که برای خرید فلافل تشکیل شده. سردر مغازه فلافل فروشی نوشته شده: «اولین فلافل تهران». دو زن جوان دو نایلون پر از خرید در دست دارند، همینطور که عبور میکنند، یکی به دیگری میگوید: «چه بوی فلافل خوبی میاد؛ بریم فلافل بخوریم.» قصه این فلافل هم آنطور که میگویند، به تاریخچه کوچه مروی بازمیگردد. ظاهرا در گذشته مهاجران عرب به این کوچه آمده اند، به همین خاطر است که فلافل و شاوارما از فرهنگ آنها به قلب پایتخت ایران سرایت کرده است. از همان ابتدای کوچه نمای متفاوت و بازارچه مانندِ آن مشخص است. هر دو طرف ستونهایی قرار دارند که زیر آن مغازه هایی شبیه به حجره قرار دارد. ابتدا میتوان مغازه هایی را دید که چای، قهوه، پاستیل و شکلات های خارجی می فروشند. کمی جلوتر سروکله انواع لوازم آرایشی، بهداشتی، اسباب بازی و خیلی چیزهای دیگر پیدا میشود. برخی عروس و دامادها هم به این کوچه می آیند و لوازم عروس میگیرند. یکی از مغازه ها مختص تاج عروس است و دیگری فقط عطر میفروشد. البته فقط عروس و دامادهای جوان نیستند، زن و مرد مسنی هم به چشم میخورند که لابه لای جمعیت دست همدیگر را گرفته اند و قدم به کوچه مروی میگذارند. شاید میخواهند برای نوه شان شکلات خارجی بخرند، شاید هم به دنبال عطری قدیمی هستند. در این کوچه شرقی-غربی، هر چه عابران از ناصرخسرو فاصله میگیرند و به سمت انتهای آن که پامنار است، نزدیک میشوند، با انواع متفاوتی از مغازه ها روبهرو خواهند شد. در انتهای آن و در نزدیکی مسجد آقا محمود (که بالای آن نوشته هیئت کُردهای فیلی مرکز) میتوان فروشگاههای لباس اسپرت هم مشاهده کرد. پیرزنی با چادر سیاه بر سر، گوشه ای نشسته و تکدی گری میکند. مغازه داری دوچرخه اش را به قفلی جلوی مغازه بسته و خودش مشغول کاسبی است. عده ای جلوی یک مغازه خارجی فروشی ایستاده اند و چای ماسالا تست میکنند. در این بین کمتر کسی نگاهی به بالای سرش می اندازد. البته سربه هوا بودن در این کوچه قدری هم خطرناک است، گاریچی ها با سرعت در بازارچه عبور میکنند و همیشه باید مراقب آنها بود. اما آن دسته از افراد که در همان ابتدای کوچه سربه هوایی میکنند، حتما متوجه جایی میشوند که بالای آن نوشته: «مدرسه علمیه مروی2»؛ جایی که خاطرات بسیاری از بزرگان و سرشناسان این مملکت در آن تلنبار شده است.
مدرسه بزرگان
الهی قمشه ای، جلال آل احمد، ناصر حجازی و بسیاری از نامهای بزرگ دیگری که تقریبا به گوش همه مردم ایران خورده است، همه اینها در جایی تحصیل کرده اند که عابران سربه زیر و حتی شاید عابرانِ سربه هوای کوچه مروی از آن غافلاند. نام سابق آن دبیرستان مروی بود؛ یکی از مدارس حوزه علمیه تهران که امروز به آن «مدرسه علمیه مروی2» میگویند. در دهه 60 دبیرستان مروی یک دبیرستان عادی بود. حالا، سردر و کاشی ها، آجرها، همگی نو شده، اما درون آن تاریخی کهنه و خاک خورده است که باید گَرد فراموشی را از روی آن پاک کرد. دوره رضاشاه بود که این مدرسه به عنوان دومین دبیرستان به مساحت حدود هفت هزار متر در کوچه مروی تاسیس شد. ناگفته نماند که دبیرستان مروی در آن زمان همردیف با دبیرستان دارالفنون و ادیب بوده است. آن طور که در تاریخ آمده، مدرسه ابتدا منزل خان مروی بود و بعدا به عنوان تفرجگاهِ طلاب، وقف شد. اما در دوره رضاشاه اتفاق دیگری افتاد، آن را غصب و با عنوان دبیرستان به وزارت فرهنگ و آموزش عالیِ وقت واگذار کردند. مدرسه علمیه مروی2 در 11بهمن سال 1334 به ثبت میراث فرهنگی رسید. ظاهرا مالکیت قانونی این مدرسه در تیرماه 88 در قبال دریافت یک میلیارد و 200 میلیون تومان به حوزه علمیه بازگشته است. به هرحال این مدرسه به صورت غیرقانونی و غیرشرعی به دست رضاشاه بنا شده و حالا دنیایی از خاطرات را در خود دارد. اینجا مدرسه ای است که افرادی نظیر فخرالدین حجازی و عبدالحسین زرین کوب در آن تدریس کرده اند. امروز درهای مدرسه بسته است و امکان بازدید از آن وجود ندارد. کاربریِ آن آموزشی بوده، اما دیگر خبری از آموزش نیست، بلکه انبار خاطرات است. گردش در کوچه مروی میتواند همینطور ادامه داشته باشد، اما بیشتر برای آنها که قصد خرید دارند. آنها که میخواهند از تاریخ و خاطرات بدانند، باید از کوچه دوباره به سمت ناصرخسرو بیرون بیایند تا عمارتی باشکوه را مقابل خود ببینند. عمارتی که خودش یک دنیا حرف برای گفتن دارد.
عمارت خورشید
دقیقا روبه روی کوچه مروی، جلوی آن دسته از افرادی که روی مبلمان شهری نشسته اند و ساندویچ فلافل خود را گاز میزنند، عمارتی قدیمی جا خوش کرده که به آن میگویند: «شمس العماره». نامش عربی است، اما میتوان به سادگی آن را به فارسی برگرداند: عمارت خورشید. البته این بنا را باید از داخلِ کاخ گلستان مشاهده کرد، تنها دری از بیرونِ آن از سمت خیابان ناصرخسرو پیداست و بخشی از نمای بیرونیِ بنا. خودِ عمارت، اندرونیِ دیدنیای دارد که در جای خود میتوان به تفصیل از آن سخن گفت. شمس العماره متعلق به دوره قاجار است، شاخص ترین بنای مجموعه کاخ گلستان که ساخت آن تقریبا دو سال طول کشید. این عمارت پنج طبقه زمانی بلندترین بنای تهران بود. یعنی حدود دو قرن پیش، وقتی آن را میساختند، گویی برجی در تهران بنا میکردند. یکی از شاخصه های جالب عمارت خورشید این است که به عنوان اولین ساختمان، در سازه آن از فلز استفاده شده است. تمامیِ ستونهای طبقات بالای این عمارت و حفاظها چدنی هستند. زمانی که هنوز رضاشاه سردر باغ ملی را در میدان مشق نساخته بود تا به عنوان نماد شهر تهران شناخته شود (و البته حالا که برج میلاد را نماد مدرنیسم در تهران میدانند)، شمس العماره نماد شهر تهران بود. این عمارت شباهت بسیار زیادی به عالی قاپوی اصفهان دارد. ناصر