گزارش نشریه چلچراغ از میدان تاریخی مشق:

دخترِ مشق نانوشته در میدان مشق

قبل از ورود به دانشگاه همیشه فکر میکردم وقتی وارد دانشگاه شوی، باید حتما متعلق به فرقه فکری خاص یا تشکلی که شیوه فکری و عقیدتی ات با آن سنخیت دارد، باشی. بعد ترها فهمیدم خیلی از دانشجوها تاریخ نمی دانند. خودم از همان دانشجوهای فجیع بودم که دوان دوان به دنبال شاخه ای تشکل های سیاسی راه می افتادم و از آنها میخواستم تا برایم از اهداف و انگیزه هایشان بگویند و مرا با آن بخش از تاریخ که داغ جریان فکری آنها به پیشانی اش خورده است، آشنا کنند.
وقتی آنها با هم حرف میزدند، از وسط ماجرا و شخصیتها و اتفاقها شروع میکردند و به اصطلاحِ رمزی و بامزهای که فقط در جمع خودشان معنا داشت، می خندیدند، یا فلان قسمت از نقل قول فلان کس در فلان کتاب را مسخره میکردند. من هم الکی می خندیدم، که یعنی حسابی در جریان چیزهایی که میگویند، هستم. خندیدن شان به این معنا بود که اطلاع کافی و کامل از بستر ماجرا دارند و حالا جزئیاتی از آن میدانند و آن را به نقد و چالش میکشند، که نمودش روی چهره آنها خنده میشود.
همیشه میخواستم بدانم ماجرای این شهر و خیابان هایش از چه قرار است. همیشه دخترک کنج ماجراها بودم که ای بابا از فلان شخصیت بی مثال تاریخ و فلان اتفاق که در فلان میدان تهران، مهمترین اتفاق تاریخ معاصر را رقم زده است، بی اطلاع بودم.

روزی که روح خیابان را دیدم
آن روز به خصوص از متروی امام خمینی که پیاده شدم، حالم شبیه همان روزهای طرد شدگی روزهای اول دانشگاه بود. روزهای بی اطلاعی از هر جایی. روزهایی که هر چه بود، جدید بود، و این همه سردرگمی مرا منزوی تر از همیشه میکرد. نه اینکه کسی مرا از جمعی طرد کرده باشد. هر چه حس غریبی بیشتری میکردم، بیشتر دست و بال خودم را جمع میکردم تا به گوشه ای نگیرد و بی سروصدا آدمها را ترک میکردم. امتداد خیابان را گرفتم و به سمت در دو لنگه باغ ملی یا همان میدان مشق راه افتادم. در پیاده روی شهر خودم شبیه به بیگانه ترین غریبه ای بودم که وسط پیاده رویی در برلین گم شده است و زبان نمیداند. من روح خیابان را میدیدم؛ روحی که از زمان فتحعلی شاه قاجار در خیابان دمیده شده بود. روحی که جوان بود. روحی که آرزو داشت با گذر زمان پیر شود و بمیرد. اما آنطور محصور و سرگردان میان هویت ساختمانهایی که زیباییِ نهچندان دورشان تغییر کرده است، نماند.
درست مثل روح انسانی که در بدن کفش دوزکی تجلی کند و نتواند رفتارهای انسانی از خود بروز بدهد. روحی که بدنش را، روحی که وسیله ابرازش را گم کرده باشد...
گمان میکردم میدان مشق باید جای شلوغی باشد. به ویژه اینکه پنجشنبه عصر بود. تصورم میدان شلوغی بود که آدمها دور و برش را پر کرده باشند. وقتی به در بزرگ و دولنگه آهنی که پر از رقص طرحها بود، رسیدم، زیبایی اش فراتر از تصورم بود، اما آدمی ندیدم. شبیه به دروازه شهر بود. سردر باغ ملی یا همان میدان مشق که دورا دورش روی آجرهای کوچک کرم رنگ با سنگهای لعابدار پرنقش ونگار نقش شیر و فرشته هایی بودند که پرواز میکردند رو به خوشبختی بی انتها. از در تو رفتم و به یاد تمام مشق های نانوشته ام افتادم. یک لحظه تصور کردم که در دوران پهلوی بچه ها را دورتا دور میدان جمع میکرده اند و از آنها میخواسته اند بنشینند و مشق هایشان را بنویسند. اما وجه تسمیه این میدان آنقدرها هم که دل من میخواست، مهربان و ساده نبود. این میدان در آغاز منطقه ای نظامی بوده است که برای تمرینهای رزمی قشون شاهنشاهی احداث شده بود و نام میدان «مارش» بود که واژهای بود فرانسوی. اما سردر باغ بعدترها که طرح برپایی اولین باغ همگانی مطرح شد، قبل از جنگ جهانی دوم ساخته شد. برگشتم و از داخل دوباره به در نگاه کردم. دو بچه فرشته بالای در «انا فتحنا لک فتحا مبینا» را نگه داشته بودند، اما درهای فلزی سنگین بسته بودند. درها رو به تمام گذشته خود و رو به آدمهای جدیدی مثل من بسته بودند.

غریبگی در شهر
زمین میدان مشق سنگ فرش بود. سمت راست ساختمان بزرگ و زیبایی بود که طرح سربازهای دوره ساسانی بر آن حک شده بود.
حس غریبی میکردم. این ساختمان شبیه ساختمانهایی نبودند که چشم من به دیدن آنها عادت داشت. چشم من ساختمانهای سیمانی بدقواره را دیده بود. چشم من به دیدن ساختمان زیبایی چون ساختمان وزارت امور خارجه عادت نداشت. من نبوده ام. من 20 سال از کل تاریخ ایران را زندگی کرده بودم. و این ساختمانها و رمزهای ندانسته و زیبایی که تنها مربوط به معماری آن نمیشد، مربوط به من نبود. مرا به خود نمی پذیرفت. من کودک ساختمانهای سیمانی بودم و برحسب اتفاق گذارم به خیابانی قدیمی افتاده بود و آهی از سر حسرت کشیده بودم که چرا حالا نداریم؟ چرا هر چه زیبایی است، متعلق به تاریخ و گذشته است؟ نکند این سیمانی های امروز ساختمانهای زیبای فردا باشند؟
و این معاصر بودن همیشه انگار با خودش کولهای از کمارزشی و نادانی حمل میکند. من کودک نادان که حس میکردم به در و دیوار این وزارتخانه ها و موزه عبرت و خیابان سی تیر چیزی بدهکارم، اما نمیدانستم چه؟ و دستهایم کوچک بودند. درختها بلند بودند و مرا نمیشناختند. درختهایی که یتیم نبودند، اما من هم آنها را تا آن روز و آن ساعت نمیشناختم. انگار این آشنایی باید خیلی قبلتر از اینها اتفاق میافتاد. اگر محوطه نیمکتی داشت، روی آن، زیر سایه ساختمان وزارتخانه مینشستم. اما نداشت. هر چه قدم میزدم، انگار از عمارت قزاقخانه دورتر میشدم. نزدیک شدم، زیر لب از روی معرفیای که شهرداری از تاریخ ساختمان جلوی درش نصب کرده بود، خواندم:
عمارت قزاقخانه سه دوره تحول عملکردی و کالبدی را از سر گذرانده است. دوره اول ساختمان اجاری قزاقخانه به عنوان پادگان نظامی است. دوره دوم افزوده های دوره پهلوی و تبدیل عمارت قزاقخانه به وزارت جنگ را در بر میگیرد و دوره سوم دربرگیرنده تملک عمارت نظامی توسط دانشگاه هنر از سال 1380 و تبدیل آن مجموعه تاریخی به عملکردی آموزشی و فرهنگی است.»
تغییر کاربری ها به خنده ام می انداخت. تغییر کاربری مکانهایی چون عمارت قزاقخانه و موزه عبرت هیچ جنبه آموزشی ای نداشت. حداقل من که دلم نمیخواست از آنها چیزی یاد بگیرم. اصلا چه یاد بگیرم؟ و آیا من باید یاد بگیرم؟ بهتر بود اگر این تابلو جنبه آموزشی داشت، برعکسش کنند رو به خود عمارت، نه مردمی که مثل هزاران آدم دیگر میگذشتند و خوانده و ناخوانده زندگی معمولی تر از همیشه را در پیش میگرفتند. نه مردمی که فقط وقتی جنگ شروع میشد، مطلع میشدند که قرار است زندگی سخت شود... خیلی سخت شود...
دل دیدن موزه عبرت را نداشتم، درحالی که آدرس ساختمانهای فعلی شبیه عبرت را که فعال تر از همیشه بودند، میدانستم. کمی جلوتر در شمال شرق میدان مشق ساختمان افسران بود و بعد هم گشنگی من... فکر کردم این دیدار کافی نبود برای آشتی با تاریخ. آشتی با تاریخی که اسمش تاریخ معاصر بود و عکس آدمهای نه چندان دورش را که مادربزرگ و پدربزرگم میشدند، دیده بودم. فکر کردم شاید تقصیر از من نیست. فکر کردم باید دنبال مقصر دیگری بگردم برای دیرآشنایی با چند سال قبلی که همه بزرگترها با حسرت به عکسهایش نگاه میکردند.
گرسنه بودم. به خیابان فردوسی که ضلع شرقی میدان بود، کاری نداشتم. از دکه های فلافل و ساندویچ های سی تیر زیاد شنیده بودم، پس به سمت شرق راه افتادم و به رولت کباب فکر کردم. چیزی جز زیبایی عمارت در ذهنم مرور نمیکردم، اما به خودم یادآوری کردم که اگر باز هم گذارم به این خیابان افتاد، دیگر گیج بازی درنیاورم و دلیل غم مبهمم بعد از ورود به این خیابان را بدانم.

تبلیغات فرهنگی

معرفی کتاب

  • تهیه و تالیف: سازمان زیباسازی شهر تهران ناظر: معاونت برنامه ریزی و توسعه منظور از فضای سبز شهری در واقع نوعی از سطوح کاربری زمین شهری با پوشش گیاهی انسان ساخت است که دارای بازدهی…
معرفی کتاب و انتشارات سازمانی

بنر لینک کتابخانه

نگارخانه