بررسی مجله چلچراغ از یک مکتب شهری:

اونانیمیسم همان مکتبی که درباره دلبستگی مان به خیابان انقلاب میگوید

در جلد دوم کتاب «مکتب های ادبی» رضا سیدحسینی درباره مکتبی به نام «اونانیمیسم» نوشته است. مکتبی که متعلق به شهر است و در یک جمله به قول ورآرن معتقد است: «همه راهها به شهر ختم میشود.» این مکتب در سال 1910 به شکل امروزی اش درآمده است. در بخشی از کتاب می نویسد:
«در واقع اونانیمیسم یک مکتب شهری است. به عقیده رومن، شهر به رغم آشفتگی، با نظم خاصی که دارد، به منزله مادری است که افراد را از لحظه تولد تا لحظه مرگ تحت تاثیرخود نگه میدارد. بدین سان بین فرد و شهری که در آن زندگی میکند – ورای علایق یا مشکلاتی که با آن زندگی میکند و فرد را به شهر وابسته میسازد- نوعی بستگی های روانی آشکار یا پنهان به وجود می آید.»
اگر بخواهیم جزئی بین تر شویم، باید به هلی کوپتری که سوارش هستیم، بگوییم پایین و پایین تر برود و برسد به خیابان هایی که در واقع از ستونهای اصلی تشکیل دهنده شهر هستند. مثلا تهران و خیابان انقلابش که گویی با ریشه هایی آهنین و نامرئی قلب آدمها را سوراخ کرده اند و در تن و بدنشان ریشه دوانده اند.

خیابانی به بلندای عشق ورزیدن
«تاریخ»! این است همان واژه سرکش و سرخود و بیرحم.
همان کلمه پنج حرفی که تمام غلط های کرده و ناکرده آدمها را میخورد و توی شکمش جا میدهد. لحظه ای که هیتلر تفنگ را روی شقیقه اش گذاشت، وقتی که شاملو ترانهای برای آزادی سرود، ساعتهای نخریسی گاندی و اصلا چرا راه دور برویم، لحظه به دنیا آمدن مادرم که مرا به دنیا آورد تا این یادداشت را بنویسم هم روی سر و صورت تاریخ حک شده است. اما تاریخ همواره بستری داشته است. بستری برای وقوع. بستری که در آن آدمها متولد میشوند، رشد میکنند، می آموزند، عاشق میشوند، زمین میخورند و گریه شان میگیرد، پشت هزاران سد ناشکستنی میمانند و تف و لعنت و لگد می اندازند، فریاد میزنند از ناتوانیشان و همه چیز را گردن جبر می اندازند، می خندند، قهقهه می زنند، پیر میشوند و بعد هم روزی از روزهای خدا مثل میلیاردها آدم قبلی میمیرند و از صفحه روزگار حذف می شوند...
همه اینها در جایی، خانه ای، بیمارستانی، کتاب فروشی ای، دانشگاهی که در خیابانی واقع شده است، اتفاق میافتد.
خیابان همان بستر است. همان عنصر جدایی ناپذیر از تاریخ.
اما هر چیز وزنی دارد. وزن خیابان «پدر» در فلان روستای استان مرکزی به اندازه وزش خنک بادی است که میآید، می وزد و خیلی زود هم راهش را میکشد و میرود. بعضی خیابانها سنگینی بیشتری روی کمر تاریخ دارند. چون زندگی های بیشتری به خود دیده اند. در واقع زندگی های بیشتری در خود ساخته اند.
میخواهم از زمینی از زمینه ای خدا بگویم که قدمت خیابان شدنش از درازای خودش بیشتر است. زمینی که نمیدانم قرار است این انرژی ذخیرهشده را کی و کجا و از کدام روزنه بیرون بریزد و کره زمین را منفجر کند: خیابان انقلاب.
حضور فیزیکی این خیابان از میدان انقلاب تا میدان امام حسین ادامه پیدا میکند. 84 سالی میشود که ساختمانی که از ضلع جنوبی پارک لاله در بلوار کشاورز شروع میشود و تا خیابان انقلاب پهنایش است، در این محدوده واقع شده است. ساختمان دانشگاهی که مشتمل بر دانشکده های هنرهای زیبا، ادبیات و علوم انسانی، علوم محض، دندانپزشکی، پزشکی، داروسازی، فنی و حقوق میشود. بخش عمده ای از هویت فعلی خیابان انقلاب منوط به حضور همین دانشگاه تهران است که خانه دانشجوهای رنگارنگی است که شده اند عابران اصلی همین خیابان انقلاب.
قبل از حضور دانشگاه تهران در خیابان انقلاب، این حضور منسجم کتابفروشی ها و انتشاراتی ها و کافه ها دیده نمیشده است.
این دانشگاه بود که جوانهای مستعد 18 تا 24 سال را از هر طبقه اجتماعی در بستری که برای آموختن بود، دور هم جمع کرد. اینکه میگویم آموختن، شاید 10 درصدش شامل درس و آموزش سر کلاس باشد. آموختن هر آنچه تا قبل از 18 سالگی در زندگی حضور نداشت. آموختن زندگی و تجربه های زیسته کاملا نو و جدیدی که در بستر رفت وآمدهای همین خیابان انقلاب شکل گرفت. روح و نفس تازه جوانانی که به آیه یأس تجربه مندان گوش نمیدادند و فکر میکردند اگر راه پیشینیان و بزرگترها در آن مسیر به بن بست خورده است، حتما من راه جدیدی پیدا خواهم کرد. اگر نه، دیوار بن بست را سوراخ میکنم. این انرژی همواره مشتعل، فکرهای بیش از اندازه حجیم به قول بزرگترها کله خرانه، نترسی ها برای دل به دریا زدن، برای عشق ورزیدن... عشق ورزیدن به آرزوهای بزرگی که خنده دار به نظر می رسید، اما مسیر گامهای کوچکی که باید برایشان برمی داشتند، از همین انقلاب میگذشت، انقلاب را انقلاب کرد. همین شورها بود که همیشه نفس تازهای به انقلاب بخشید. خیابان انقلاب هنوز هم دختر جوان 20 سالهای است که بی وقفه می دود، حتی اگر زمین بخورد. چون رهگذار دانشجوهای جوان پرانگیزهای است که تبدیل شده اند به سلولهایی شاداب و تازه که در خون همواره جاری خیابان انقلاب جریان دارند.
دانشجوها در دانشگاه فهمیدند به جز زبان مادری زبان مشترک دیگری دارند. زبان دغدغه های مشترک، زبان همکاری، زبان اتحاد، زبان ناخستگی و له نشدن به خاطر دست در دست بودن. از همان سالهای انقلاب و عقب تر همین دانشجوها بودند که به عضویت حزبها و جهت گیریها با تفکرات مخصوص به خودشان درمی آمدند. دانشجوهایی از تمام طبقات که خواستار تحول برای زندگی خودشان، پدر و مادرهایشان و فرزندانشان بودند.
خیابان انقلاب بستر تظاهرات تاریخ ساز ایران بوده است و هست. در آن زمان همه ایرانیها فارغ از سن و سال با شور امیدی که دوباره در قلبهایشان زنده شده بود، به خیابان می آمدند و فریاد میزدند آنچه برای زندگیشان میخواستند و نبود.

دخترک مقنعه پوش
از میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر
دختر مقنعه به سر از میدان انقلاب که شروع میکند، با مجسمه مدوری روبه رو میشود که نقش برجسته های شهیدان راه وطن رویشان حک شده است. به سمت چهارراه ولیعصر شروع میکند به کتانی برداشتن. سمت راست خیابان پر است از کتابفروشی هایی که غالبشان کتابهای کمک درسی کنکور و کتابهای تست زنی موسسه های آموزشی پول به جیب زن جور و واجور را تبلیغ میکنند و توی پیاده رو پسرهای جوان یا مردهای مسنتر با کاغذ که رویش توضیحات مربوط مکتوب شده است، فریاد میزنند که چه در چنته دارند و بعضا میروند توی صورت رهگذرها. دختر مقنعه پوش با تیغ توی دستش خراشی روی ساعدش می اندازد.
بوی تند فاضلاب از جوی های سیاه پر از موش بیرون میزند. جوی هایی که کنارشان پر از دستفروش هایی است که کتابهای به قول خودشان نایاب می فروشند. دخترک با تیغ خطی روی دستش میاندازد. راسته کتابفروشی ها را که بگیریم و جلو برویم، با پاساژی به نام پاساژ فروزنده مواجه می شویم که پر از کتابفروشی ها و مغازه لوازم تحریر و کافی نت است.
اما زیباترین وجه پاساژ فروزنده حضور کتابفروشی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در انتهای پاساژ است. فکر میکنم مهربانترین کتابهای تمام خیابان انقلاب در کتابفروشی کانون یکجا دور هم آمده اند. کتابفروشی کتابهایی که هنوز برای دلگیریهای ساده و برگشتن به روزهای آفتابی نوجوانی سراغشان میروم. دیوار شیشه ای کنار مغازه، یک کتابفروشی کانون دیگر به کتابفروشی های پاساژ فروزنده اضافه کرده است.
بعد از پاساژ فروزنده یک کتابفروشی مهربان دیگر هم هست؛ کتابفروشی انتشارات دانشگاه تهران که آقایی ریش و و سبیل و معمولا زیر قفسه تا سقف رفته کتابها، پشت میز مینشیند و خوابش میبرد. اینکه میگویم مهربان، دلیل دارد. قیمتهای کتابهای این کتابفروشی طوری است که انگار صاحب آنجا رفیق گرمابه و گلستان پدر دانشجویانی است که برای خرید کتاب می آیند و حواسش به جیب دانشجوها هست.
دیوان قصاید ناصر خسرو به تصحیح مهدی محقق 2800 تومان، براهین العجم 500 صفحهای 3600 تومان، حقایق الحدائق 3000 تومان و...
این است کتابفروشی انتشارات دانشگاهی که کتابفروشی پرنوری نیست و در شیشه ای تنگ و کوچکش فریاد نمیکشد که چه ها دارد و ندارد...
دخترک مقنعه به سر از کتابفروشی دانشگاه تهران یک کلیله و دمنه خریده است و زخم روی دستش بهتر شده است.
کمی جلوتر هر چقدر به در اصلی دانشگاه نزدیک میشود، کتابفروشی خوارزمی را میبیند. خوارزمی یکی از کتابفروشی های محبوب دانشجوهای دانشگاه تهران است. آقای قدبلند چشم سبزی که همیشه انتهای مغازه ایستاده است، منتظر است اسم کتاب را بگویی. هنوز اسم کتاب کامل از دهانت بیرون نیامده، کتاب جلوی رویت حاضر است. جنس این کتابفروشی همیشه جور است و کم پیش میآید که کسی دست خالی بیرون بیاید.
دخترک مقنعه پوش همین راسته را ادامه میدهد و از خیابان فخر رازی میگذرد. در این راسته باز هم کتابفروشی های زیادی واقع شده است که دخترک تند ردشان میکند تا برسد به کتابفروشی مولا. مولا سر و ظاهر شیکتر و تر و تمیزتری دارد. دیوارهای بیرونش آجرهای نارنجی دارد که دل چشم را میبرد. اما همیشه هر کتابی را در چنته ندارد. قیمت کتابهایش هم خوب است. نمیتوان خرده گرفت، اما نه برای دانشجو. مولا دو طبقه است و سرتاسر دیوارهایش پوشیده از کتاب است. دخترک هر بار به خود وعده می دهد که دیوان شاملو بخرد و این سومین سالی است که دانشجوی ادبیات است و شاملو را هنوز در کتابخانه میخواند. دخترک خراشی روی دستش میاندازد و چند قطره خون آستین مانتویش را تر میکند و از کتابفروشی بیرون میرود.
دخترک وقتی به سمت تئاتر شهر حرکت میکند، روی زمین پیاده رو به فاصله چند قدم یک بار نوشته های برجسته ای را روی زمین میبیند که روزهای پاییزی طول سال تحصیلی هم می دیدشان. روی یکی نوشته: هوا را از من بگیر، خنده ات را نه، روی دیگری نوشته دوست ما را و همه نعمت فردوس... و روی دیگری نوشته: ببار ای بارون ببار...
به جز این نوشته های فلزی، تکه هایی از فرشهای پرنقش را زیر شیشه هایی لابه لا آسفالت تعبیه کرده اند. سوزش زخم دست دختر کمتر میشود و لبخند میزند.
دخترک گرسنه است. اسم کافه های انقلاب را در سر میگذراند: کافه کامو، کیک استدیو، کافه سپیدگاه، کافه گودو، شیرینی فرانسه. او میداند برای خوردن یک غذای درست و حسابی مثل پاستای پر از پنیر پارمزان در صورتی که به خوردن نوشابه فکر نکند، باید 25 هزار تومان پیاده شود.
دختر خطی روی ساعدش می اندازد، از درد پیشانی اش پر از چروک میشود و به قار و قور شکمش توجهی نمیکند.

معرفی کتاب

معرفی کتاب و انتشارات سازمانی

بنر لینک کتابخانه

نگارخانه