گزارش میدانی-تاریخی «چلچراغ» از باغشاه و روزگاری که پشت سر گذاشته است

باغ خاموشی مشروطه

تکه های سفید ابر روی آسمان آبی پایتخت چشم را نوازش میدهد. زیر گنبد آبی و سفید، سبزیِ درختان کشیده قامتی که در حوالی دریاچه ایستاده اند حظِ چشمها را دوچندان میکند. فواره ها در دل دریاچه آرام، شلوغ کاری میکنند. در کانون تصویر ناصرالدین شاه سوار بر اسب روی سکویی در میان دریاچه ایستاده و ابهت شاهانه اش را به رخ میکشد. خودش نیست، تندیس طلایی رنگش است که دیگر نه وجودِ خارجی دارد و نه ردی از آن پیداست. سال 1267 خورشیدی است، کمالالملک روبه روی مجسمه ناصرالدین شاه در باغ شاه نشسته و تصویری را در تاریخ ثبت میکند که تصور آن در تهران امروز کار سادهای نیست. نقاشی رنگ روغن او روی کرباس با همه جزئیات حقیقی که از منظره باغشاه دارد باز هم نمیتواند به مخاطبی کمک کند که به این منطقه در سال 1397 رفته باشد. نه تنها خبری از دریاچه و فواره های شلوغ کار و درختان سبزِ کشیده قامت نیست بلکه آسمان بالای سر هم دیگر آبی و سفید نیست، در بهترین حالت نیلی و خاکستری رنگ است. اینجا باغشاه است، میدان حُر امروزی؛ جایی که روزگاری محدوده قانونی تهران بود، جایی که زمانی تفرجگاه و مرکز مسابقات اسب دوانی پادشاهان قاجار بود؛ جایی که با همه لطافتش به مرور محل استقرار ارتش و توپ و اسلحه های زمخت شد؛ جایی که امروز محل پادگان حر است. اینجا باغشاه است، همانجایی که زمانی نه چندان دور صدای چند تن از مشروطه خواهان در آن خاموش شد.
روزهایی که باغ هنوز باغ بود
روزگاری زیباترین منظره در تهران بود؛ آنقدر خاطره انگیز و به یادماندنی که کمالالملک وقتش را صرف کشیدنش کرده است. باغشاه زمانی حدود قانونی شهر تهران را تشکیل میداد؛ غربی ترین نقطه تهران بود که ناصرالدین شاه برای تفریح و مسابقات اسب دوانی به آن سر میزد. درست همانجایی که اکنون پادگان حر و دانشگاه جنگ در آن قرار دارند، محل ییلاق ناصرالدینشاه بود. میگویند در بخش جنوبی این باغ یک باغ وحش کوچک قرار داشت. نقاشی کمالالملک هم میگوید باغشاه در دل خود دریاچه ای داشته و در کانون آن نخستین تندیس شهریِ تهران قرار داشته است. علیرضا زمانی تهران پژوه درباره نخستین تندیس میگوید: «اولین مجسمه شهریِ تهران به معنای واقعی در همین باغشاه قرار داشت.» آنطور که این تهرانشناس میگوید، ناصرالدین شاه در پی دیدارهایی که از اروپا داشته نه تنها شیفته شانزه لیزه شده و دستور ساخت خیابان لاله زار را داده که مشابه شانزه لیزه است بلکه با مجسمه هم آشنا شده و تصمیم گرفته مجسمه ای از او بسازند. بالاخره تندیس ناصرالدین شاه به دستور اقبال لالسلطنه وزیر قورخانه به دستان علی اکبر معمار ساخته میشود و دو سال پس از ساخت آن در مراسمی با عنوان «عید مجسمه» به باغشاه منتقل میشود. علیرضا زمانی معتقد است چون علما در آن دوران مجسمه را به نوعی سمبل بُت میدانستند، ناصرالدین شاه تصمیمش عوض میشود: «شاه فکر میکند مجسمه برایش دردسر درست کند. دستور میدهد آن را به جای دیگری ببرند. اما اینکه مجسمه را به کجا میبرند و چه اتفاقی برای آن میافتد نامشخص است.» به این ترتیب سرنوشت اولین مجسمه شهری تهران مبهم میماند. کمی بعد مسابقات اسب دوانی از باغشاه به دوشان تپه منتقل شد. در آن زمان باغشاه هنوز باغ بود اما به مرور کارکرد خودش را از دست میداد، در اختیار پادشاهان قاجار بود و چندان اهمیتی نداشت که پادشاهان با این باغ چه کار میکنند تا نوبت به محمدعلیشاه رسید؛ در همین دوران بود که نام باغشاه به مشروطه گره خورد و به جایی تاریخی تبدیل شد؛ جایی که به رغم عدم وجودِ خارجی اش در دنیای امروز، هنوز نامش بر سر زبانهاست و تاریخدان و تهران پژوهها از آن سخن میگویند.
خاموشی مشروطه خواهی در باغ
«جناب اشرف مشیرالسلطنه، چون هوای تهران گرم و تحملش بر ما سخت بود از این رو به باغشاه حرکت فرمودیم؛ پنجشنبه 4 جمادی الاول، عمارت باغشاه» این دست خطی است که از محمدعلیشاه به جا مانده؛ اما ماجرا از چه قرار بود؟ سال 1285 خورشیدی در زمان مظفرالدین شاه بود که مشروطیت اعطا شد. چند سال بعد محمدعلیشاه به سلطنت رسید و نظرش درباره مشروطه عوض شد. دوره او در حقیقت دوره تقابل مشروطه خواهان با شاه بود. علیرضا زمانی میگوید: «تقابل بین مشروطه خواهان و محمدعلی شاه به جاهای خیلی باریک کشیده شد. شاه تصمیم گرفت مجلس را به توپ ببندد. نامهای به مشیرالسلطنه مینویسد و گرمای هوا را بهانه میکند تا به باغشاه برود.» آنطور که پیداست شاه قصد داشته مبارزه با مشروطه خواهان را به جایی خارج از کاخ منتقل کند و از آنجا که نیروهای نظامی شاه نیز در این باغ بوده اند باغشاه را انتخاب میکند تا احتمالاً از پشتیبانی آنها نیز بهره بگیرد. کلنل ولادیمیر لیاخوف مجلس را به توپ میبندد، میرزا ابراهیم تبریزی کشته و سران جنبش مشروطه دستگیر میشوند. میرزا جهانگیر خان صور اسرافیل و ملکالمتکلمین جزو کسانی بودند که ابتدا فرار کردند اما در نهایت به باغشاه و نزد محمدعلیشاه برده شدند. البته به غیر از این دو نفر شش نفر دیگر نیز به گواه تاریخ به باغشاه نزد محمدعلیشاه برده شدند. آنطور که پیداست شاه از ملکالمتکلمین به خاطر سخنرانی هایی که علیه او داشت و از جهانگیرخان شیرازی به خاطر مطالبی که علیه او در روزنامه صور اسرافیل مینوشت، دل پری داشت. حالا وقت تلافی بود؛ هر دو نفر به همراه دیگر افراد در باغشاه اعدام میشوند و به این ترتیب باغشاه به محل خاموشی مشروطه خواهان تبدیل میشود. برخی میگویند جنازه شهدای مشروطه را در باغشاه دفن کرده اند و برخی دیگر میگویند آنها را به خندق تهران برده اند و در آنجا رها کردهاند. اکنون گفته میشود این شهدای مشروطه در خرابه ای کنار بیمارستان لقمان امروز در محله مخصوص به خاک سپرده شدهاند. برخی میگویند خانه مشروطه به آرامگاه خانوادگی ملک المتکلمین تبدیل شده و جهانگیرخان نیز در آنجا دفن شدهاست. در حاشیه بیمارستان لقمان، در انتهای کوچه ابراهیمی، خانه ای وجود دارد که گفته میشود همان خانه مشروطه است.
از میدان حر تا محله مخصوص
باغ سلاخی شد؛ عبدالحسین میرزا فرمانفرما باغشاه را از احمدشاه قاجار خریداری کرد و بعدها که در دوره رضاشاه تهران را خیابان کشی میکردند تا ریخت شهری به خودش بگیرد، باغشاه قطعه قطعه شد. باقیمانده آن نیز به سربازها و لشکرها رسید. امروز ردی از آن دوران نیست؛ تنها چیز نسبتاً قدمت داری که به چشم میخورد مجسمه گرشاسپ در میدان حر است که تصویری به یادماندنی و حتماً قصهای شنیدنی از شاهنامه دارد. این تندیس از معدود مجسمه هایی است که از پیش از انقلاب به جا مانده ولی هنوز هم از گزند اشعه آفتاب و رطوبت باران و سرما و گرما در امان نیست. مسئولیت رسیدگی به آن با سازمان میراث فرهنگی است و در این سالها کارهایی در زمینه نورپردازی مجسمه در شب انجام داده است. تندیس گرشاسپ اثر غلامرضا رحیم زاده ارژنگ مجسمه ساز و پیکرتراش ایرانی است. به این مجسمه «نبرد گرشاسپ با اژدها» هم میگویند. شاید دیگر خبری از تندیس ناصرالدین شاه نباشد اما مجسمه پهلوان شاهنامه از سال 1339 در میان میدان حر پابرجاست و به عنوان یکی از مجسمه های فاخر در سطح شهر تهران خودنمایی میکند. گرشاسپ نیزهاش را در دهان اژدهایی فرو برده که به دور بدنش پیچیده و سعی در نابودیِ آن دارد. پایینِ باغشاه در گذشته احتمالاً یک بیابان بی آب و علف بوده و خبری هم در آن نبودهاست. اما 70سال است که محله مخصوص پایین باغشاه بنا شده، همان محلهای که بیمارستان لقمان و خانه مشروطه در آن قرار دارد. در این محله هنوز هم میتوان خانه های مربوط به دهه 20 را با آجرهای قرمز لابه لای آپارتمان های بلند و سنگی دید. البته در محله مخصوص که متعلق به دهه 20 و 30 است، میتوان آثار دیگری هم دید مانند دو کلیسای آشوری که با کلیساهای کاتولیک کمی فرق دارد و معماری آن کمی ساده تر است. شاید اگر صلیب بزرگِ بالای کلیسای آشوریِ واقع در خیابان آقابالازاده نباشد، تشخیص اینکه این مکان یک کلیسا است قدری دشوار شود. اما مهمترین مکان در محله مخصوص همان به اصطلاح «خانه مشروطه» است که برخی از شهدای مشروطه در آن به خاک رفته اند. علیرضا زمانی از عکسی میگوید که در اوایل دهه هشتاد از داخل این خانه دیده است: «چهار ستون، یک دیوار و یک سقف با معماریِ خاص که برای ملک المتکلمین ساخته شده بود.» آنطور که او میگوید همسر ملک المتکلمین یعنی خدیجه سلطان خانم هم در آنجا به خاک سپرده شده و بعداً دو پسر ملک المتکلمین هم به جمع آنها اضافه میشود. به همین خاطر است که به رغم وجود آرامگاه جهانگیرخان، باز هم این مکان را یک آرامگاه خانوادگی میدانند. آنچه اهمیت دارد این است که اکنون از خانه یا آرامگاه شهدای مشروطه تنها خرابهای به جا مانده که نیاز به مرمت و رسیدگی دارد. سالها از به توپ بسته شدنِ مجلس و شهادت جمعی از مشروطه خواهان میگذرد، دیگر خبری از باغشاه نیست؛ حالا دیگر فقط از دل تاریخ میتوان این حقیقت را بیرون کشید که صدای مشروطه خواهان در باغشاه خاموش شده است؛ همان باغی که آسمان آبیاش را ابرهای سفید پوشانده بود؛ درختان سبز بلندقامتش در حاشیه دریاچه به جای خون مشروطه خواهان، آب میخوردند و مجسمه ناصرالدین شاه زیر نور آفتاب میدرخشید. آنجا «باغشاه بود»؛ دیگر نیست.

معرفی کتاب

معرفی کتاب و انتشارات سازمانی

بنر لینک کتابخانه

نگارخانه